تلاش برای رسيدن به عشق خدائی

قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه ...
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده...
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده ...
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی ...
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده ...
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن ...
رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن ...
قول داده ؟
ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده ...
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز ...
پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که او جاودانه است و بس...
نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده ... زياد تو دست انداز نمون ...
وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را .

                                                                                                       دکتر شریعتی       

روزت مبارک بابایی  (16 مرداد 85)

سلام      یه دنیا سلام      به اندازه همه ی  ثانیه هایی که نبودی  سلام .

بابایی  نمی دونم از چی بگم   واژه ها واسه  حرف زدن با تو کم میارن .

نمی دونم چه جوری همه ی حرفای نگفتمو به زبون بیارم   همه ی حرفایی  که باید بودی تا بشنوی ولی هیچوقت نبودی ....

 

خوب بابای خوبم  چی باید برات بگیرم  یه کتا ب ... یه شاخه گل رز  یه عطر ... نمی دونم اصلا  به فرض که گرفتم  به کدوم نشونی برات بفرستمش  آها  می نویسم  اونور دنیا   تو بهشت ..

نمیدونم خدا منو لایق می دونه که  که هدیمو بهت برسونه    ..  خیلی بالایی  بابای من  ولی من ... چطور می تونم هدیمو بهت برسونم چطور ؟!!!

 

خیلی دوست دارم بابای  خوبم  خیلی

 و  به اندازه همه ی روزهایی که یه بارهم  طعم  بابا گفتنو نچشیدم  بهت می گم روزت مبارک .

 

                            فدای تو صبا                                                              

واسه بابای خوبم(پرنده ی من )    (9 بهمن 84)

باد سردی می وزد  و دور زانوهایم به چرخش در می آید.

   برگ درختان نیز به رود خانه می ریزند و با  آب می روند .

   اینجا زمستان است و پاییز به پایان رسیده است.

   حتی پرندگان هم نمی خواهند بمانند  و قصد رفتن دارند

   آنها می روند و پرواز می کنند با آوازی نو...

   و اما عشق من ...

   تو هم رفتی ، تو سالهاست که رفتی ، سالهاست که پرواز کردی به جایی دور.

    آنجا مانند یک آسمان تنهاست ...

   بالهایت را باز نگه دار  و نترس....  پرواز کن

   پرواز کن به سمت من ... پرواز کن   ، وقتی باد می آید  تو هم با باد پرواز کن و        بیا   .. نترس   چون من به باد سپردم که تورا به مقصد برساند  ..

  می دانم که می دانی مقصد کجاست  آری قلب من است  پس  نترس  و پر واز کن

  بالهایت را باز کن و از آن قفس و آسمان تنهایی که در آن حبست کرده اند  رها شو

   پرواز کن ..  پرواز کن  به سمت من

   پرواز کن که انتظارت  سخت  رنجم می دهد، پرواز کن ...

نجاتم بده  " save me "

از این سفره ی سرد و خالی              از این سر پناه خیالی

                            نجاتم بده نجاتم بده

از این خواب عاشق کش بد              از این فکر باید نباید

                          نجاتم بده نجاتم بده

از این صحنه ی پر هیاهو                      تو از ترس چاقو در آهو

                        نجاتم بده نجاتم بده

از این لحظه های کشنده           از این زجه های زننده

                     نجاتم بده نجاتم بده

نباید بزاری ستاره بمیره                    نباید دل شادی ما بگیره

نباید که این ترس دوری بریزه            همین وحشت از تو مردن عزیز

همین نم نم غم کنار تو خوبه            چه  خالی چه پر مثه شعر نو خوبه

جهان با تو سر ریزو لبریز رنگ               با تو آوارگی هم قشنگه

ستودنی  (آذر84)

امشب چه ستودنی شده ای عزیز من و در قلب من همچون ستاره ای می درخشی .

اشکهایم همچنان جاریست و حرفهایی که از زبانم در این حین  جاریست  همچنان بی معنی.

امشب در بیابان باد عجیبی می وزد و ناجور میل به لمس کردن باران  دارم .

وقتش رسیده است...

که با دستای پر مهرت گونه ام را بشویی ..وقتش رسیده است که به چشمانم رسیدگی کنی ...ببار  باران ببار همچون اشکی بر گونه هایم   ، ببار که نیازت در من  بسیار است..

ببار که همچنان به تو  و  دستهایت  نیازمندم .

وقتی به چشمانت نگاه می کنم  دنیا جور دیگریست  .  میدانم  با تو با عشق تا ابد خواهم ماند ....

عزیزم می دانی در قلب هر کس انتظار عمیقی وجود دارد   و  سهم من انتظار تویی    سهم من از خدا  تویی سهم من از خودم تویی ...

می خواهم دستهایت را بگیرم ...می خواهم طول شب را در آغوش تو بگذرانم ...

دوستت دارم   با عشق تا ابد

بله ، جمله ی متفاوتیست وقتی از زبان من شنیده شود   جمله ایست که همتا ندارد ...می دانم

و وقتی به چشمانت نگاه می کنم  لحظه ی متفاوتیست لحظه ایست که همتا ندارد

پس من هم  بی تو و بدون چشمانت خواهم مرد این را بدان .

هم اکنون در یا آرام است ،

جزیره که اسیر توست  نیز آرام  است .

غم کم است ، دل پر شور است ، گونه ها ترند  و دل منتظر...

 فرصت کم است ...

و اما من  .. من می توانم ، می توانم از دل بگویم ، از تو بگویم ،

از غم نگویم ، از عشق بگویم ، از آنکه دوستش دارم ، ازآنکه می پرستمش.

از آنکه ...

و اما تو ..

تو را ، دل را ، گل را ، عشق را ، نفست را ، همه را برای بو دن تو دوست دارم ، همیشه و بدون غم

آمدنت (مهر 84)

از روزهای اول مدرسه ام چی به یادم مونده ؟ روزهای شیرین که بابا آب داد اولین جمله ای بود که یادمون دادند ولی نمی دونم چرا یاد گرفتن اون برام سخت بود ، بر خلاف همه ی جمله های مشکلتری که به راحتی یاد گرفتمشون .

روزی که بالاخره اونو نوشتم خانم معلمم یه بر چسب صد آفرین بهم داد .

به امید اینکه برم خونه و بش نشون بدم ، زنگ آخر با شوق از مدرسه زدم بیرون . ولی نبود اونی که باید یه بوسه رو گونه هام بکاره و بم بگه آفرین تا الانشم به امید اومدنش انتظار می کشم نمره های دانشگامم منتظرند منتظرند که یه مهر هزار آفرین از طرف اون پاشون بخوره ...

می دونی که درد و دوری تو ا که اینجوری نیازمندم می کنه ...

به قول مریم امان از این نقطه چین ها که غوغا به پا می کنند .

و اما

بابا آب داد ( جمله ی زیبای ایست ولی طعم آن چگونه است ؟؟ نمی دانم ...)

آن مرد آمد

آن مرد در باران آمد

آیا غرض مولف کتاب سال اول از این جمله ها فقط تمرین این حروف بود ؟؟

حسس عجیبی ایست ... آن مرد آمد

آمدنت را دوست دارم

آمدنت را به وقت باریدن باران بهاری دوست دارم .

آمدنت را به وقت باریدن اشکهایم دوست دارم .

آمدنت را با شور دوست دارم .

آمدنت پر شور است.می دانم .

تو را برای تو دوست دارم.

انتظار را به شرط دیدن تو دوست دارم .

امید را برای دیدن تو دوست دارم.

خزان را چون تو را در هر صورت به یادم می آورد دوست دارم

نمی دانم بگویم یا نه ..!!!؟؟؟

بگویم بهار را دوست دارم یا نه...؟؟؟

بهاری که هم تو را به من داد هم ترا ازم گرفت.

نمی دانم ....

در هر حال آمدنت زیباست

دوست دارمت نازنینم (2مهر84)

دوست دارمت ای که با ابر هم بارانی.

دوست دارمت ای که در آسمان سیر می کنی .

دوست دارمت ای که فرشته ی آسمون هشتمی.

دوست دارمت ای که حرف شب یلدایی .

دوست دارمت ای که هدیه ای از بهاری .

دوست دارمت ای که اول بهار آمدی و وسط بهار تنهام گذاشتی.

دوست دارمت نازنینم

کاش ببینمت

همه ی امیدم به در بود که بیاید همی هوشم به نیم نگاه این بود که صدایم کند  اما تر سی داشتم غریب، نمی دانم چه بود اما کاش نبود ، می ترسیدم شاید برای اولین بار بود که این همه به نگاهش خیره مانده بودم .

وقتی به یادم می آمد حس غریبی شرو ع به لرزش در دلم می کند ف تند تر می زند گویی  تمتم تنم یخ کرده . بویش را حس می کردم اما ته دلم رون نبود ، بازم می تر سیدم شاید نیاید  اما باد بوی خوش نفسهایش را برایم می آورد ، اتاقی تاریک چشمانی خسته و نگاهی شکسته چشم به راه خیره مانده به ماه  اما هنوزم دیر نکرده ، ساعت از دوازده گذشته بود  دیگه دلم کم کم شور می زد  کم کم حس می کردم  که دلم داره راست می گه  ، شاید حق با اونه و خدای نکرده...

بازم به خودم امید می دادم که که می آید، نگاهم نوری از پنجره ای خاموش اتاق سیاه تاریکیها می داد که وارد شد  ، از دور برقی درخشید ، دلم  تند تر و تند تر می زد  که ناگهان صدایی آمد اما غریب بود آآآه خدایا....

کاش فقط یک بار دیگر ببینمت و برای همیشه بوسه ای از لبان پر مهرت بگیرم ، بوسه ای که همیشه در آرزوی جای ان بر گونه های خیسم بودم ، گونه هایی که مسیر  سیلاب اشکهایم بودن  همیشه .

حس می کردم که دیگه هیچ وقت دستی که از بدو ورود به این دنیا بر سرم بوده نمی آید ، کسی موهایم را نوازش نمی کند، کسی خنده هایم را  نمی شنود و همدم اشکهایم نمی شود ، کجاست پدری که  همیشه آرزوی بودنش در دلم ماند

کاش ببینمت ، کاش ببویمت  و کاش ... فقط یک بار دیگر برای همیشه ببینمت

 نمی تونم خنده کنم نمی تونمئ گریه کنم ، نفسی می خوام ، عشقی کهنه می خوام و دلی از عطر بهار  اما کاش فقط و فقط یک بار دیگر ببینمت  و بتوانم  خاطرات  کودکی های طفلی دو ساله را به خاطر بیاورم . 

   اینم  واسه دل خودش  نوشته

نباید(17 شهریور 84)

نباید بری تنهام بزاری، این خواهش نیست،  این یه شرط نیست، این یه التماس نیست ،  این صدای تپش قلب منه  که میگه نرو.

نمی ذارم ازم بگیرنت حتی موقعی که به عکست نیگا می کنم ، تو مال خود خودمی ، حتی تو عالم عکس و  نقاشی هم نمی ذارم کسی خلوت  من و تو رو  بشکنه  ، نمی ذارم خاطراتی که خودم ساختمو  کسی بدزده خاطراتی که خودم تو خیالم  واسه خودم ساختم  خاطراتی که وقتی تو نبودی  گل کردن  ولی ای کاش  این خاطره ها لحظه ای با تو بودنو تجربه می کردن  نمی ذارم  نمی ذارم بدزدنشون  آخه اون خاطرات خیلی عزیزن واسم، مثه خودت،  خودت که عزیزی

 طالعت سفر شد اما می دونی و می دونم که تنهام نمی ذاری  ، نمی ذارم  که یه وقت  توی خلوتت کسی بیاد غیر خودم  نمی ذارم کسی جز خودم با تو رویاهات کنار بیاد  نمی ذارم حتی اگه یه وقت  نتونستی بیای   حتی فصل بهارم بیاد  تو مقدمه ی همی ی شکوفه ها و پاکی هایی

قسم به پاک بودنت بعد از  خدا می پرستمت  نمی ذارم کسی خدات کنه  می خوام خودم پرستشت کنم .

نمی ذارم  از جلو چشم  دور شی بری ، ولی توی سرنوشت من تو نمی مونی پیشم  مسافری

نمی ذارم جای تو  کسی شبا بالا سرم باشه  که لالایی عشق بخونه برام،  من دلم فقط به تو می دمو بس .

هر چی بگم نمی ذارم  این نذاشتنا که دیگه دست من نیست  من که اختیاری در موردت ندارم  نازنینم ، اگه بخوای میمونی پیشم اگرم نخوای نمی مونی  ولی بازم فردا شب منتظرتم  مثه همی ی شبا ، تو مسافری برام  ولی زودی بر می گردی   خوبه  که همی ی مسافرا مثه تو که  شبی یه بار  دور از چشم آدمکا  یه نیم نیگا بم میندازه  باشن

اونوقت  دیگه دل کسی تنگه مسافرش نمی شه

دوست داشتم نمی ذاشتم بری    تا خود صب بمونی پیشم تا تو رو به آدمکا نشونت بدم ،  بشون بگم که  مسافرم بهترین  مسافرم با اینکه رفته ولی شبا تنهام نمی ذاره   ولی ترس  رفتنت و روزو بدون تو گذروندنت  دیوونم می کنه  که اونم چا ره ای نیست   تنها دل خوشیم اینه   که  شب که بشه تنهام نمی ذاری .

نیاد روزی که تنهام بزاری مسافر نازنینم  .

 

کاش ببینمتو زیر تولد نیگات بشکنم 

 

یه دوست خوب می گفت 

آدما مثه کتاب می مونن  که تاوقتی  تموم نشن برا دیگران جذابن

پس سعی کن  خودتو جلوی دیگران تند تند ورق نزنی  تا زود تموم  بشی 

واسه خاطر اینکه  اگه تموم  شی مطمئن باش می ذارنت  کنا ر  میرن  سر  یه کتاب دیگه

 

فدای دلهای بهاریُ و چشمای پائیزیتون    صبا

نامه ای به یه عزیز(17 مرداد 84)

نامه ای به خوبم  

سلام

شب قشنگیه ، دلم می خواد  واست بنویسم  ، از تو ، از موقعی که رفتی ، از وقتی که بر گشتی اما  . . .؟؟!!

یادم میاد اون می گفت وقتی رفتی یه درخت سیب با دستای نازت کاشتی که وقتی بزرگ شد سیب سرخ سرخ واسه دستا ی من داد.

 درخت بزرگ و بزرگ تر شد به امید اینکه روزی که بر گردی دستای نازت سیبای سرخشو بچینه و تو سبد حصیری بزاره و بده به دستام  ولی وقتی  او مدنت دیر شد اونم خوشکید .انقدر که از ریشه از بین رفت و حالا که به باغمون می رم حتی اثری از اون  نمی بینم ولی ای کاش همیشه بود به امید اون روز.

یادم میاد بهار بود .درختا تازه شکوفه داده بودند، چه روز خوبی بود یه روز بهاری و زیبا ، با اومدن تو هم زیبا تر و زیبا تر  شده بود، انگار تو هم با شکوفه ها اوده بودی .اون از فراغ تو خسته شده بود از خوشحالی گریه امونش نمی داد.چه روز قشنگی بود

 ولی نه !! . . .

انگار شکوفه ها دارن می ریزن ، اون شکوفه های سفید شکوفه های وجود من که واسه اومدنت اونا رو پرورونده بودم ، همیشه سعی می کردم بهاری باشم تا شکوفه ها هم باشم  ولی انگار بهار وجودم چنین روزی به زمستون تبدیل شد .

آخه من وجود زندتو می خواستم  اونم بعد از هشت سال . دوست داشتم وقتی بر می گردی با شکوفه ها بر گردی ولی نه اینجوری.

ای کاش می اومدی تا واسه همیشه پیشم  بمونی تا لمست کنم تا ببوسمت تا بهت بگم چقدر دوست دارم . . .

بزار از اون درخت سیب بگم، اونم از فراغت خوشکید  اونم مثل یکی دیگه که مثل من همیشه چشم براه اومدن عزیزش  بود از بین رفت.خوش به حال اون درخت سیب ، ای کاش منم با اون می اومدم  پیشت.

دلم می خواد برم یه جایی که هیشکی نباشه شاید بالای یه قله ی بلند ، اونجا که وقتی داد می زنم  فقط خودم و خودتو خدامون باشیم و صدامو بشنویم و با تموم وجود اسمتو اسم نازتو به زبون بیارم  تا جبران همه سال هایی که نبودی و اسمت حتی واسه یه بار به زبونم نیومد بشه .

چه روز قشنگی خواهد بود چه روز رو یایی  خواهد بود

امید وارم که این رویا روزی به حقیقت تبدیل شه.

 

به امید اون روز ، فدای تو  صبا

 

شب تنهایی(17 مرداد 84)

نگاهم به دل پنجره مونده اونجا پائیز و می بینم .شب یلدا رو یادم میاره شبی که هیچ وقت با تو صبح نکردم.

خونه دیگه الان خالی از نفس زندگیه ، وقتی چشماتو تو آینه می بینم دلم هرّی می ریزه وقتی به رفتن و نیومدنت فکر می کنم  پریشونیم شروع می شه .

وقتی رفتی سفر  و گر د سفر  رو صورتت نشست دل منم یه نیمه شب یه جای دور رفت . آواره شد و بر نگشت  ولی می دونم که یه روز این دل دیوونه و آواره  به دل با صفای تو پیوند می خوره، اونم تو بهشت .  اگه لایق باشم !!!

دلتنگم (21مرداد 84)

همیشه دوست دارم شبا واست بنویسم آخه شب که می شه ،  سکوت و تنهایی تو اتاق بودن بیشتر از روزها که پر از سر و صداست دلتنگم می کنه سرو صدا هایی که  کمرنگ شدن.

واسه خاطر همین دوست دارم  شبا از تو بنویسم از چشات ، بازم می گم از روزهایی که تو بودی و من  نبودم  از روز هایی که من هستمو تو نیستی.

کی میشه که جفتمون با هم باشیم و از همدیگه بنویسیم.

روز ی که ببینمت

اگه یه روزی برسه که بتونم به چشای نازت نگاه کنم اونوقته که هیچ چی از خدای مهربونم نمی خوام.

تو بهترین و شیرینترین بهونه ای واسه زندگیم

وقتی به روزی که بالاخره می رسه و می تونم نگات کنم فکر می کنم   به زندگی امید وار می شم

چون تو رو تو زندگیم همیشه کم داشتم و تو بودی که همیشه پای صحبتام می شستی و با اون چشای پر از حرفت نگام می کردی. فقط تو!!

همیشه با تو ام و تا ابد با تو و چشای تو زندگی می کنم تا روزی که به جای چشای نازت خودتو ببینم.

چشای نازتو که همرنگ برگ گل رز دوسشون دارم

دوست دارم یه روزی قلب پاکتو لمس کنم

دستاتو اون روی مثل ماهتو و چشای نازتو که همیشه باهامند  ببوسمشون!!!

دوست دارم.

لحظه ها

به نام خدایی که بر روی تمام لحظه هاست  

 

و خدایی که در این نزدیکیست

                                                      لای این شب بوها

                                                  

                                                      روی آن کاج بلند

                                                            سهراب

من به شوق فردا که تورا خواهم دید چشم به راه می مانم

جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد.

<<<فروغ فرخ زاد>>>

کسی که ما را دوست دارد همه گونه حقی بر گردن ما دارد ، حتی اینکه دیگر ما را دوست نداشته باشد، نباید از او رنجید ، بلکه باید از خود رنجید

که چرا لایق محبت نباشیم.

 

Love is

 Being out of sight but,

Not being out of mind

 عشق آنست که .....

اگر چه از دیده دور باشی ولی در

در قلب و فکر دیگران جاودان بمانی !!.

your eyes

 

 

the people say the sky is blue 

 but، I say  the sky is black

Becoase, I say  sky in your eyes 

تصویر چشمهایت

 

سلامم را که از اعماق جانم سر چشمه گرفته است به قاصدک خوش خبر می سپارم تا تقدیمت کند .

ای کسی که سالهاست در حسرت به زبان آوردن نامت هستم

با تمام وجود دوست دارم.خودت می دانی عکس ها سخن نمی گویند  ولی همیشه  تصویر چشمهای زیبایت  است که  مرا به در دل کردن  با تو وادار می کند.

به امید روزی که  بتوانیم برای اولین بار همدیگر را ببینیم.